بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کس شراب فرقت روزی چشیده باشد
دانـد که سخت باشد قطــع امیـــدواران

با ساربان بگوئیــد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمــل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیـده آب حسـرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم بطاقت آمد
از بسکه دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران ،مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد الا بروزگاران

چندت کنم حکایت؟شرح اینقدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران

/ 0 نظر / 23 بازدید