رد الشمس

عروة بن عبد اللَّه بن قشیر جعفى گوید: بر فاطمه دختر علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شدم و او پیرزنى کهنسال بود، و گردنبندى به گردن، و دو دستبند در دست داشت، وى گفت: (زینت کردن من بدان جهت است که) براى زنان ناخوشایند است که خود را شبیه مردان سازند، سپس گفت: اسماء بنت عمیس به من خبر داد که: خداوند به پیامبرش محمّد (ص) وحى فرستاد و آن وحى وجود حضرت را فرا پوشاند، و علىّ بن ابى طالب (ع) با لباس خود آن حضرت را پوشاند و همین طور بود تا آفتاب غروب کرد، چون حالش بجا آمد فرمود: على! نماز عصر را نخوانده‏اى؟ عرض کرد: نه یا رسول اللَّه، من سرگرم کار شما بودم و از نماز ماندم، رسول خدا (ص) عرض کرد: پروردگارا آفتاب را بر على بن ابى طالب بازگردان. در آن وقت آفتاب غروب کرده بود، پس بازگشت به حدّى که نور آن به اطاق من و نصف مسجد رسید.

 

ترجمه امالى شیخ مفید    ص  107    

/ 0 نظر / 8 بازدید