پس از جنگ بنى النضیر جنگ احزاب بود، و سببش این شد که گروهى از یهود که از آن جمله بود سلام بن أبى الحقیق، و حیى بن اخطب، و کنانة بن ربیع، و هودة بن قیس، و أبو عمارة والبى، با چند تن از قبیله بنى والیة بسوى مکه حرکت کردند و چون بمکه رسیدند پیش أبو سفیان که میدانستند از دشمنان رسول خدا (ص) و از پیشقدمان در جنگ با آن حضرت است رفتند، و از آنچه از پیغمبر (ص) بآنها رسیده شکایت کردند و از او خواستند که براى جنگ با پیغمبر (ص) کمک دهد و آنان را یارى کند، ابو سفیان بایشان گفت: من بهر طور که دلخواه شما باشد مهیا هستم، اکنون بنزد قریش بروید و از آنها نیز براى جنگ با او کمک بخواهید، و یارى دادن و ایستادگى کردن بآنان را هنگام جنگ (تا آخرین مرحله که) بزانو در آوردن محمد (ص) (باشد) بعهده گیرید (و با این طریق آنان را با خود همدست کنید)، پس آن گروه بمیان بزرگان (با دسته‏جات مختلف) قریش گردش کردند و همه را بجنگ با پیغمبر خواندند و بآنان گفتند: دست ما با دست شما (و همراه شما است) و ما با شما همکارى خواهیم کرد تا او را بزانو درآوریم، قریش بایشان گفتند: اى گروه یهود شما داراى کتاب نخستین (توراة) و علم پیشین هستید، و بهتر دانید که محمد چه آورده و ما بر چه آئینى هستیم، (اکنون بگوئید) آیا آئین ما بهتر است از دین او یا اینکه او بحقیقت نزدیکتر از ماست؟ ایشان گفتند: آئین شما بهتر از دین اوست (و شما بحقیقت نزدیکترید) قریش (از این سخن و) از پیشنهادى که براى جنگ با پیغمبر (ص) دادند خورسند گشتند، از آن سو ابو سفیان نیز بنزد آنان آمده بدیشان گفت: همانا خدا اکنون اسباب چیره شدن شما را بر دشمنان فراهم ساخته، این یهود است که دوش بدوش شما میجنگند و از شما جدا نگردند تا اینکه یا همگى‏کشته شوند یا محمد و پیروانش را بیچاره کنند، (از این سخنان) دلگرم شدند و تصمیم بر جنگ با پیغمبر (ص) گرفتند، یهود (که از کمک و پشتیبانى قریش اطمینان حاصل کردند) از مکه بیرون رفته و بنزد قبیله‏هاى غطفان و قیس عیلان رفتند، و آنان را بجنگ با پیغمبر (ص) دعوت کردند و یارى و کمک دادن بآنها را بعهده گرفتند و پشتیبانى قریش را نیز باطلاع آنها رساندند، پس ایشان نیز پذیرفته مهیاى جنگ شدند و (همگى براى جنگ با رسول خدا (ص) از مکه) بیرون آمدند، قریش به سرکردگى ابو سفیان، قبیله غطفان بفرماندهى چند تن: عیینة بن حصن در طایفه بنى فزاره، و حارث بن عوف در طائفه بنى مرة، و و برة بن طریف در میان مردم خود از طایفه اشجع، و دیگر از قریش نیز بدنبال اینان بسوى مدینه حرکت کردند.

چون پیغمبر (ص) خبر گرد آمدن قریش و دیگر دسته‏جات و تصمیم آنان براى بجنگ بسمع مبارکش رسید با یارانش (براى چاره‏جوئى و راه دفاع از مدینه و مردم آن) مشورت کرد؟ و همگى آنان رأى دادند که در مدینه بمانند و چون دسته‏جات و احزاب آمدند در اطراف مدینه از راههائى که بشهر میرسد با آنان جنگ کنند، سلمان (ره) (این رأى را نپسندید و خود) رأى داد که اطراف شهر خندق بکنند (و گرداگرد مدینه را حلقه وار گود کنند، حضرت این رأى را پسندید) و دستور کندن خندق را صادر فرمود، و خود آن حضرت نیز (مانند دیگر مسلمانان) بکندن آن مشغول شد، و دیگران نیز شروع کردند (و این کار پیش از رسیدن احزاب بپایان رسید) احزاب که رسیدند مسلمانان از زیادى لشکر و قوت و شوکت آنها بدهشت افتادند و هاله ترس گرداگرد آنها را فرا گرفت، لشکر دشمن در یک سوى خندق منزل گرفتند و بیش از بیست شب در آنجا ماندند، و در این مدت جز با تیر و سنگ جنگى میانه آنها واقع نشد، چون رسول خدا (ص) دید که بیشتر مسلمانان از این محاصره بتنگ آمده و نیروى شکیبائى ندارند و در جنگ‏با آنها سست شده‏اند، کسى بنزد عیینة بن حصن و حارث بن عوف که هر دو از سرکردگان قبیله غطفان بودند فرستاد و پیشنهاد صلح بآنها داد (که آنها دست از جنگ بدارند) و در عوض هر ساله یک سوم میوه شهر مدینه را بآنها دهد، و در این پیشنهادى که داده بود با سعد بن معاذ و سعد بن عبادة که هر دو از بزرگان انصار و مردم مدینه بودند مشورت کرد، آن دو عرضکردند: اگر این دستورى است که ناچار باید بپذیریم و در این باره از جانب خداى عز و جل دستورى رسیده و وحى بشما نازل گشته آن را گردن نهیم (و بجان و دل بپذیریم) و اگر رأى خود شما است، و براى ما مصلحت اندیشى میکنى ما هم در این باره رأیى داریم؟ حضرت (ص) فرمود: نه، در این باره دستورى نرسیده و وحى بمن نشده ولى چون من دیدم که عرب همگى همدست شده و شما را هدف خویش قرار داده‏اند و از همه سو بشما رو آور شده‏اند خواستم با این پیشنهاد اندکى از شوکت و قدرت آنها را بشکنم، سعد بن معاذ عرضکرد: در آن روزگارى که ما و این گروه بیک آئین بودیم و همگى در شرک بخدا و بت‏پرستى بسر مى‏بردیم، خدائى نمیشناختیم و پرستشى از او نمیکردیم ما هرگز از میوه‏هاى شهرمان بآنها نداده‏ایم، جز اینکه مهمان ما میشدند یا بآنها مى‏فروختیم، و اکنون که خداوند ما را بسبب دین مقدس اسلام گرامى داشته و بوسیله آن ما را هدایت فرموده و بوجود مبارک شما بما عزت داده ما بدست خود اموال خود را (باین صورت) بآنها بپردازیم؟! ما باین (خوارى تن ندهیم، و این) پیشنهاد را نپذیریم، و بخدا سوگند بجز شمشیر چیزى بآنها ندهیم تا خداوند میان ما و ایشان حکم کند، رسول خدا (ص) فرمود: اکنون اندیشه شما را دانستم، بهمین اندیشه ثابت بمانید و (بدانید که) هرگز خداى تعالى پیغمبر خود را زبون و خوار نکند و او را وانگذارد تا آنچه وعده فرموده انجام دهد، سپس رسول خدا (ص) در میان مسلمین بپا خواست، و آنان را بجهاد با دشمن دعوت کرد، و در این باره‏ دلیرشان کرد (و آنها را قوى دل ساخت) و وعده یارى خدا را بایشان داد، پس قریش (که این جریان را دانستند) چند تن از آنان براى جنگ آماده شدند که از آن جمله عمرو بن عبد ودّ، و عکرمة پسر ابو جهل و هبیرة بن أبى وهب، و ضرار بن خطاب، و مرداس فهرى بودند و لباس جنگ بتن کرده بر اسب سوار شدند و نزد چادرهاى بنى کنانة (که همراه احزاب آمده بودند) رفتند و بآنها گفتند: اى بنى کنانه آماده جنگ شوید، و خود با شتاب اسبهاى خویش را بجانب مسلمین بجولان درآوردند تا بکنار خندق رسیدند، چون نیک نگریستند (و خندق را دور تا دور دیدند) گفتند: بخدا این کار حیله و نیرنگى است که عرب آن را نیندیشیده است، سپس جایى از خندق که تنگتر بود در نظر گرفته و اسبان خویش را بدان سو راندند و باسبان زدند تا آنها بدان سوى خندق جهش کردند و آنان را بدین سو آورده بزمین شوره‏زارى میان کوه سلیع (که در کنار مدینه است) و میان خندق بود رساندند، از این سو أمیر المؤمنین علیه السّلام با چند تن از مسلمانان بیرون تاختند و خود را بدان تنگنائى که عمرو بن عبد ودّ و همراهانش از آنجا گذشته بودند رسانده و راه بازگشت را بر آنها بستند، پس عمرو بن عبد ودّ که بر خود نشانى زده بود که جایگاهش دیده شود بر همراهان خود پیشى گرفت و اسب خود را براند همین که چشم او و همراهانش بمسلمانان (یعنى على علیه السّلام و همراهانش) افتاد ایستاد و گفت: آیا مبارز (و جنگ آورى) هست (که با من جنگ کند)؟ أمیر المؤمنین علیه السّلام پیش رویش پدیدار شد (و بجنگ او آمد) عمرو بدو گفت: اى برادر زاده بازگرد که من دوست ندارم ترا بکشم، أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اى عمرو تو پیش از این با خدا پیمان بسته‏اى که اگر مردى از قریش یکى از دو چیز از تو درخواست کرد تو هر کدام خواهى بپذیرى (و یکى از دو حاجت او را برآورى)؟ گفت: آرى آن درخواست چیست؟ فرمود: من تو را میخوانم (که) بخدا و رسول (ایمان آورى)؟ گفت: مرا بدان نیازى نیست، فرمود: پس درخواست میکنم که پیاده شوى و فرود آئى! گفت: بازگرد اى على زیرا که میان من و پدرت دوستى بود (و من با پدرت دوست بودم) و خوش ندارم تو را بکشم، امیر المؤمنین علیه السّلام باو فرمود: ولى من تا هنگامى که تو از حق رو گردان هستى بخدا دوست دارم تو را بکشم، عمرو از شنیدن این سخن بغیرت (و جوش) آمد و گفت: آیا تو مرا میکشى؟ (این را بگفت) و از اسب خود پیاده شده آن را پى کرده برویش زد تا آن اسب از او دور شد و با شمشیر برهنه بسوى على علیه السّلام آمده شمشیر زد، على علیه السّلام سپر کشید و شمشیر او در سپر آن حضرت فرو رفت، از آن سو أمیر المؤمنین علیه السّلام نیز ضربتى بدو زد که او را کشت، همین که عکرمة بن أبى جهل و هبیرة بن أبى وهب، و ضرار بن خطاب، دیدند که عمرو بر زمین افتاد بر اسبها که سوار بودند رو بهزیمت نهادند، و دهنه اسب را نکشیده تا آنان را از خندق بدان سو (که مشرکین بودند) بردند، أمیر المؤمنین علیه السّلام نیز بجاى خویش بازگشت و آن چند تن که با آن حضرت بسوى خندق بیرون آمده بودند نزدیک بود از شدت ترس (در نبودن آن حضرت) جان از تنشان بدر رود

عمرو بن عبد ودّ مبارز میطلبید و مسلمانان را سرزنش میکرد و میگفت:من که آوازم گرفته و خفه شد از بس باینها گفتم: آیا مبارزى هست؟و در هر مرتبه که مبارز میخواست على علیه السّلام برمیخواست که بجنگ او رود، ولى رسول خدا (ص) باو دستور نشستن مى‏داد بانتظار اینکه دیگرى برخیزد، مسلمانان هم که عمرو و همراهان و سپاهیان احزاب را دیده بودند گویا از ترس بر سرشان پرنده نشسته هیچ جنبشى نمى‏کردند (تا چه رسد باینکه کسى بمیدان عمرو برود) همین که فریاد عمرو دنباله دار شد و هر بار هم على علیه السّلام برخاست و بدستور پیغمبر (ص) دوباره نشست، این بار (که فریاد زد) رسول خدا (ص) فرمود: اى على نزدیک من بیا، او نزدیک آن حضرت آمد، رسول خدا (ص) عمامه خویش را از سر برگرفت و بر سر على بست و شمشیر خود را باو داد و فرمود: برو بسوى آنچه خواهى، سپس فرمود: بار خدایا کمک و یاریش کن، پس على علیه السّلام بسوى عمرو شتاب کرد و جابر بن عبد اللَّه انصارى نیز دنبال آن حضرت رفت که ببیند سرانجام‏ کار آن حضرت با عمرو بن عبد ودّ بکجا میانجامد، همین که على علیه السّلام نزد عمرو آمد و باو فرمود: اى عمرو تو در زمانهاى گذشته و جاهلیت میگفتى: بلات و عزى سوگند هر کس مرا بیکى از سه چیز بخواند من آن را یا یکى از آنها را میپذیرم؟ گفت: آرى چنین است، فرمود: پس من تو را میخوانم که گواهى دهى: معبودى جز خداى یگانه نیست، و محمد فرستاده او است و در برابر پروردگار عالمیان سر تسلیم فرود آورى؟ گفت: اى برادرزاده این سخن و خواهش را بیکسو بنه، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:

بدان که اگر آن را بپذیرى براى تو بهتر است! سپس فرمود: دیگر اینکه از راهى که آمده‏اى بازگردى (و از جنگ با مسلمانان دست بدارى)؟ گفت: نه، (این هم براى من ننگ است) و زنان قریش براى همیشه براى هم بازگو کنند (که عمرو از ترس جنگ فرار کرد) فرمود: پس پیشنهاد دیگرى دارم، گفت: چیست؟ فرمود: از اسب پیاده شوى و با من بجنگى؟ عمرو خندید و گفت: من گمان نمیکردم کسى از عرب مرا بچنین کارى بخواند (و پیشنهاد جنگ بمن دهد) من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بکشم با اینکه پدرت با من رفیق و دوست بود؟ على علیه السّلام فرمود: ولى من دوست دارم ترا بکشم اگر میخواهى پیاده شو؟ عمرو (از این سخن) برآشفت و پیاده شده بروى اسب خویش زد تا آن اسب بازگشت، جابر گوید: در آن میان ناگاه آواز تکبیر (اللَّه اکبر) شنیدم، پس دانستم که على او را کشته است، یاران عمرو و همراهانش (که این را بدیدند) بکنار خندق آمدند و سعى داشتند که با اسبان خود بدان سوى خندق بگریزند، از آن سو مسلمانان همین که آواز تکبیر شنیدند پیش آمدند تا ببینند که آن چند تن مشرک چه شدند، دیدند نوفل بن عبد اللَّه با اسبش در میان خندق افتاده و آن اسب نمیتواند او را بیرون ببرد، پس شروع کردند با سنگ بر او زدند، نوفل گفت: بهتر از این مرا بکشید، یکى از شما فرود آید تا من با او بجنگم؟ على علیه السّلام بمیان خندق رفت و با شمشیر او را بکشت. (و بسراغ آن چند نفردیگر که همراه عمرو بودند برفت و) بهبیرة رسید. پس با شمشیر ببرآمدگى زین اسبش زد، و زرهى که در تن او بود از تنش بیفتاد، و عکرمة و ضرار بن خطاب نیز هر دو گریختند.

جابر گوید: من جریان کشتن على علیه السلام عمرو بن عبد ودّ را نتوانستم بچیزى شبیه سازم جز بدان چه خداى تعالى در باره داستان داود علیه السلام و جالوت بیان داشته آنجا که فرماید: «پس شکستشان داد باذن خدا و کشت داود جالوت را» (سوره بقرة آیه 251).

چون على علیه السلام عمرو بن عبد ودّ راکشت سرش را بریده و آن را برداشته بیاورد پیش روى پیغمبر (ص) بزمین انداخت، پس ابو بکر و عمر برخاستند و سر مبارک على علیه السلام را بوسه زدند.

 على بن حکیم اودى گوید: از ابى بکر بن عیاش شنیدم که میگفت: براستى على ضربتى زد که در اسلام ضربتى از آن بزرگتر و بهتر نبود و آن ضربت بعمرو بن عبد ودّ بود، ضربتى نیز بدان حضرت زدند که براستى ضربتى نامبارکتر و شوم‏تر از آن نبود، و آن ضربت ابن ملجم لعنه اللَّه بود.

و در باره همین جنگ احزاب خداى تعالى این آیات را فرو فرستاد: آنگاه که بیامدند شما را از فراز شما و از پائین شما، و آنگاه که دیده‏ها (از ترس) خیره ماند، و دلها بگلوگاه رسید، و گمان میبردند بخدا گمانهائى، آنجا مؤمنان آزمایش شدند و لرزیدند لرزشى سخت، و آن هنگامى که مردمان دو رو و منافق و آنان که در دلهاشان بیمارى است میگفتند: که خدا و پیغمبرش بما وعده نداد جز فریب» تا آنجا که فرماید: «و کفایت کرد خداوند مؤمنان را از جنگ و خدا است نیرومند عزیز» (سوره احزاب آیه‏هاى 10تا25 و این سرزنش و ملامت و درشتى و خطاب خداوند متوجه ایشان گشت، و باتفاق تاریخ نویسان و مسلمانان هیچ کس از این سرزنش و ملامت رهائى نیافت جز أمیر المؤمنین علیه السّلام، زیرا که فتح آن جنگ بدست او شد، و کشتن عمرو بن عبد ودّ و نوفل بن عبد اللَّه که بدست او بود سبب گریختن مشرکین شد، و رسول خدا (ص) پس از اینکه اینان بدست على علیه السّلام کشته شدند فرمود: ما بجنگ ایشان خواهیم رفت ولى آنها دیگر بجنگ ما نخواهند آمد.

چون على بن ابى طالب علیه السّلام عمرو بن عبد ودّ را کشت، این خبر بگوش خواهر عمرو رسید، پرسید: که بوده است آن کس که بر او دلیرى کرده (و جرات کشتن او را داشته)؟ گفتند: پسر ابو طالب، گفت: مرگ او نگذشت جزبدست همتاى کریمى، اشکم هرگز خشک نشود اگر براى او اشک بریزم پس از شنیدن این خبر، (او کسى بود که) پهلوانان را کشت، و بجنگ دلاوران رفت، و مرگ او هم بدست همتاى بزرگوار و کریمى از قوم و قبیله خود او بود، اى بنى عامر تاکنون بهتر از این سرافرازى و افتخار نشنیده‏ام.

برگرفته ازکتاب نفیس ارشاد بااندکی تلخص وتلخیص


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.