چون کار بر یهودیان سخت شد و خداوند رعب و وحشت بر دلشان افکند از رسول خدا خواستند تا ابو لبابة بن عبد المنذر را که از هم پیمانان بنى قریظه بود، نزد آنان بفرستد تا در کار خود با وى مشورت کنند. پیامبر ابو لبابه را نزد ایشان فرستاد.یهودیان چون او را دیدند شروع کردند به گریه و زارى. کعب به ابو لبابه گفت: آیا به حکم محمد تن در دهیم و تسلیم شویم؟ گفت: آرى و با اشاره به گلوى خود فهماند که آنان را سر مى‏برد! این کار ابو لبابه افشاى اسرار نظامى بود و کار تسلیم بنى قریظه را با مشکل روبه‏رو مى‏کرد و به تأخیر مى‏انداخت. خود او نیز به سرعت متوجه اشتباه بزرگ خود شد و دانست که این امر را خداوند از پیامبرش پوشیده نمى‏دارد.ابو لبابه گوید هنوز گامى برنداشته بودم که ناگهان متوجه شدم به خدا و رسول او خیانت کرده‏ام، از راه دیگرى از پشت قلعه‏ها به مسجد النبى آمدم و خودم را به ستون بستم و گفتم از اینجا نخواهم رفت تا خدا توبه‏ام را قبول کند. او هفت و یا به روایتى پانزده شبانه روز کنار ستون مسجد به سر برد تا آنکه توبه‏اش پذیرفته شد و رسول خدا پس از نماز صبح او را از ستون باز کرد.از امام زین العابدین علیه السلام نقل شده که حضرت فاطمه علیها السلام آمد تا طناب ابو لبابه را باز کند ولى او گفت سوگند یاد کرده‏ام جز رسول خدا فرد دیگرى مرا باز نکند. پیامبر که آمد بند او را بگشاید فرمود: «فاطمة بضعة منّی» فاطمه پاره تن من است، یعنى اگر او هم باز مى‏کرد به سوگندخود وفا کرده بودى. سهیلى گوید این حدیث دلالت دارد بر اینکه کسى که فاطمه را سب کند همانا کافر شده است و کسى که به او درود بفرستد بر پدرش درود فرستاده است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.