هنگامى که حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله از غار ثور بطرف مدینه حرکت فرمودند، سراقة بن جعشم بدنبال آن حضرت رفت، او در نظر داشت پیغمبر را دستگیر کند و به مشرکین تحویل دهد، تا جاه و مقام او در نزد آنها بیشتر گردد، وى حضرت رسول راتعقیب مینمود، موقعى که به آن جناب رسید یقین نمود که به مقصود خود رسیده و هنگامى که در پى فرصت بود و میخواست نیت و قصد خود را انجام دهد ناگهان دست و پاى اسبش بزمین فرو رفت.سراقة بن جعشم در این هنگام که به این بلاى ناگهانى گرفتار شد، در بیابان خشک و لم یزرعى بود، وى یقین کرد که این یک نوع بلائى است که از آسمان براى او نازل شده است، و لذا فریاد زد: یا محمد از خداى بخواه تا اسبم را رها کند، و با خداوند عهد خواهم کرد که احدى را بر علیه شما راهنمائى نکنم حضرت نیز تقاضاى او را قبول فرمودند و از پروردگار خواستند تا اسب وى را نجات دهد.

در این هنگام اسب وى از جاى خود حرکت کرد، و مثل این بود که از بندى رهائى یافته است، سراقة بن جعشم مردى باهوش و زرنگ بود از این موضوع دریافت این مطلب با جاى بزرگى ارتباط دارد و در آینده نزدیکى حوادثى پیش خواهد آمد و براى همین جهت به حضرت رسول عرض کرد: براى من امان‏نامه‏اى بنویس پیغمبر هم خواسته او را مورد عمل قرار داد وى امان‏نامه را از آن جناب گرفت و برگشت.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.