دوستى بنده مخلص باخداى - سبحانه- راعلاماتى است:

اول- اینکه لقاء او را بطریق مشاهده و رؤیت در دار السلام (سراى سلامت، بهشت) دوست داشته باشد و اگر این دیدار بر مردن موقوف باشد مرگ را دوست دارد و آن را آرزو کند، زیرا هر که چیزى را دوست دارد لقاء و وصال او را نیز دوست دارد، و چگونه بر محب گران و ناخوش آید که از وطن خود به جایگاه محبوب خویش سفر کند تا از نعمت مشاهده او برخوردار گردد، و از این رو حذیفه هنگام مرگ خود گفت: «دوست بموقع نیازمندى آمد، امروز کسى که پشیمان گردد رستگار نشود». یکى از بزرگان گفته است: «مرگ را جز صاحب شک کراهت ندارد، زیرا دوست در هیچ حالى دیدار دوست را مکروه نمى‏دارد».

امّا کسى که مرگ را کراهت دارد، اگر کراهتش براى حبّ دنیا و تأسف بر جدایى و ترک اهل و اولاد و اموال است، و این حبّ دنیا و تأسّف بر جدایى از آن به حدّ کمال باشد، به طورى که مرگ را دوست ندارد و دلش اصلا از لقاء خداى تعالى به سبب آنچه بر آن مترتّب است (یعنى مرگ و فراق دنیا) شاد نباشد، و در دل او مطلقا شوقى به او نیابد، شکّى نیست در اینکه چنین کراهتى منافى اصل محبّت و از مرتبه دوستى خدا دور است. و اگر حبّ دنیا در این حد نباشد، به نحوى که در دل خود میلى به آنچه از لقاء الهى بر مرگ مترتّب است نیابد بلکه دوستدار دنیا باشد لیکن فی الجمله شوقى به لقاء خداى تعالى نیز داشته باشد، یاکراهت او از مرگ ضعیف باشد، چنین دوستى دنیا منافى کمال محبّت خداست، زیرا محبّت کامل آن است که تمام دل را فرو گیرد، و بعید نیست که با وى آمیزه ضعیفى از دوستى خدا باشد، زیرا مردم در محبّت خدا متفاوتند، یکى با تمام دل او را دوست دارد، و دیگرى چنین نیست بلکه با او غیر او از همسر و فرزند و مال را نیز دوست دارد، و ناچار شادمانى او به لقاء خدا هنگام ورود بر او بقدر دوستى او (خدا) ست و کراهت او نسبت به فراق و جدائى از دنیا بهنگام مرگ بقدر دوستى آن (دنیا) است. و اگر کراهت او از مرگ براى طلب آمادگى بیشتر بوسیله تحصیل علم و عمل بیشتر براى ملاقات خدا و مشاهده او باشد، نه براى دوستى اهل و مال و نه براى تأسف بر فراق دنیا، این دلیل بر ضعف محبّت نیست و منافاتى با اصل آن ندارد. این مانند محبّى است که خبر باز آمدن محبوبش به او رسیده، و دوست دارد که آمدن وى ساعتى به تأخیر افتد تا خانه خود را پاکیزه و فرش کند و اسباب آن را آماده سازد، تا آسوده خاطر و فارغ البال وى را ملاقات نماید، و نشانه این همانا سعى در عمل و بکار بردن تمام کوشش و همّت در تحصیل معرفت و آماده شدن براى آخرت است.

دوم- آنکه رضا وخواهش خداى سبحان را بر خشنودى و خواهش خود بگزیند، زیرا دوست صادق براى خواهش خویش با خواهش محبوب مخالفت نمى‏کند، چنانکه گفته‏اند:

         أرید وصاله و یرید هجرى             فأترک ما ارید لما یرید

 «من وصال او را مى‏خواهم و او طالب دورى من است- پس خواست او را بر مى‏گزینم و از خواهش خود مى‏گذرم».

پس هر که دوستدار خداوند است: او را فرمان مى‏برد و از نواهى او دورى مى‏گزیند، و از پیروى شهوات پرهیز مى‏کند، و کسالت و بطالت را وا مى‏گذارد، و پیوسته مواظب طاعت و فرمانبرى است، و از طاعت شادمان است و هیچ عبادتى بر او گران نمى‏آید. روایت است که: «زلیخا چون ایمان آورد و همسر یوسف علیه السّلام شد، از یوسف کناره گرفت و یکسره به خداى تعالى روى نمود و به عبادت پرداخت، چون یوسف او را روز به خلوت مى‏خواند او وعده شب مى‏داد، و چون شب او را دعوت مى‏کرد به روز مى‏افکند، یوسف به عتاب آمد که آن دوستى‏ها چه شد؟ زلیخا گفت: اى فرستاده خدا! من تو را وقتى دوست داشتم که خداى تو را نشناخته بودم، چون او را شناختم دوستى دیگرى را بر دوستى او اختیار نمى‏کنم، و کسى را بجاى او نمى‏خواهم».

سوم- آنکه از یاد خداى سبحان غفلت نکند، بلکه پیوسته به یاد او باشد، زیرا هر که چیزى را دوست دارد ناگزیر آن را و آنچه را که متعلّق به آن است بسیار یاد کند، پس دوست خدا از یاد خدا و یاد رسول او و یاد قرآن (که کلام اوست) و تلاوت آن غافل نمى‏ماند، و دوستدار خلوت و مناجات با اوست تا تنها به یاد او باشد، و با او کمال انس دارد و از مناجات او لذت مى‏برد. و در اخبار داود علیه السّلام است:

 «دروغ گفت هر که ادّعاى دوستى من نمود و چون شب در آمد بخفت، نه دوست دیدار دوست خواهد؟ که هر که مرا جوید با وى‏ام».

چهارم- آنکه از فقدان چیزى اندوهگین و متألّم نگردد، و به وجود چیزى شادمان نشود، مگر آنچه او را به خدا نزدیک سازد یا از او دور کند: پس نباید در مصائب اندوه و بى‏تابى نماید، و از رسیدن به مقاصد دنیوى مسرور و شاد گردد، و بر چیزى که از دنیا از دست او رفت تأسّف نخورد مگر بر طاعتى که او را به محبوب نزدیک سازد یا بر صدور معصیتى که او را از محبوب دور کند، یا بر ساعتى از عمر که بى‏یاد خدا و انس به او بگذراند.

پنجم- آنکه بر بندگان خدا مشفق و بر دوستان خدا مهربان و با دشمنان خدا سختگیر و مخالف باشد، زیرا مقتضاى دوستى شفقت و محبّت نسبت به دوستان و منسوبان محبوب، و بغض و دشمنى نسبت به دشمنان و مخالفان اوست.

ششم- آنکه از هیبت و عظمت و جلال الهى ترسان و متذلّل باشد، و خوف‏ ضدّ محبّت نیست،


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.